ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

اولین جعبه مداد رنگیت93.8.9

سلام جوجه کوچولوی خودم چندوقت پیشم یعنی 18.8.93 مامان جونم یه جعبه مداد رنگی بهت داد تا نقاشی بکشی و تو هم کلی کیف کردی منم بهت یه دفتر دادم توش نقاشی بکشی و هراز گاهی یه چندتا خطی توش میکشیدی و میومدی بهم نشون میدادی و منم میگفتم وای چقدر خوشگله تو اینقدر خوشحال میشدی که نگو خلاصله مگه گذاشتی اونشب ما فیلمه سیلارو ببینیم مجبورم کردی ببرم بخوابونمت       ...
26 آبان 1393

12.8.93روز تاسوعا

سلام خانوم کوچولوی من یکسال دیگه هم گذشت و تاسوعا و عاشورا شد و تویی که به سالگردای تولد نمیرسی و ساله 91 که باردار بودمت 5روز بعد تاسوعا بدنیا اومدی و ساله 92 هم که یکسالت نشده بود و امسالم که دوسالت نشده چقدر زود میگذره عکسای هرسال که نگاه میکنم قشنگ تفاوتارو و لحظه لحظه بزرگ شدنتو ولی اصلا دوست ندارم بزرگ شی دوست دارم برگردی به قبله یکسالگیت ولی هروقت به چشمای سیاه و معصومت و اون دستای کوچولوت که داره بزرگ میشه نگاه میکنم دلم میگیره نمیدونم چرا شاید اصلا نمیخام بزرگ شی شاید چون الان از این دنیای کثیف خبر نداری  اصلا ولش کن بیا ادامه داستان خودمون بگم از امشب که کجاها رفتیم خب امروز از صبح که تو خونه عمه طیبه بودی با بابایی و ساعت 1 ...
16 آبان 1393

23 ماهگیت مبارک93.8.9

23ماهگیت مبارک خانوم خانوما ان شالله هزار ساله بشی و حسابیم برای خودت خانومی داری میشی و برای ماهم که زلزله  اینکه چندتا کلمه جدیدم یاد گرفتی که تکرار میکنی اولیش باباهادی یا بابا جی که همون بابا جون میشه که چنان با آب و تاب  ریتم و آهنگ لوسگری میگی که اینقدر میگیریم بوست میکنیم که گریت میگیره البته حقته تا تو باشی دیگه خودت لوس نکنی دومیشم آبه  و باباش و بابات و تا پمپرز میبینی و یا پی پی میکنی سریع میگی ماما اه اه ای داد برمن که هرچی کار خرابیته واسه منه و قربون صدقه و لوسگریاته واسه باباته عجیب به خونه تو و بابات تشنه ام یه چیزه دیگه وای خدا دیگه هرکی هرکاری میکنه سریع میای پیش من یا بابا چقلیشو میکنی اگه بابا نباشه ...
16 آبان 1393

30.7.93 عروسی دختر عمه طیبه و گرفتن عکس دوسالگیت

سلام به عشقه خودم که یه گوله آتیشه این آتیش پاره فضول شکر خدا که دختری و این همه فضولی اگه پسر بودی که من الان دیوانه بودم و باید پستات توی  تیمارستان مینوشتم والا بخدا ولی از همه اینا که بگذریم بالاخره دختر عمه طیبه هم ازدواج کرد و رفت خونه بخت و ما هم که از یک ماه قبل دنبال خرید وسایل و لباس و اینجور چیزا بودیم که کلیم خرجمون شد ولی یه عروسی و یه سارینا خانوم که ماشالله هزار ماشالله رو دست عروس زده بودی چه برسه به دخملای همسنه خودت توی عروسی که میخواستیم بیایم  خونه همه کشیدنم کنار که رفتیم خونه رو سرت نمک بپاشم چونکه همه داشتن حرفت میزدن ولی کور شن اگه چشم نداشتن تورو ببینن خلاصله برسیم به روز عروسی که مامانت از ساعت 1 رفت آ...
16 آبان 1393

22ماهگیت مبارک93.7.9

22ماهگی یکی یدونم مبارک وروجک خانوم قهر قهرو یا شایدم لوس خانوم مخصوصا وقتی باباش میبینه دیگه این لوس بازیاش و قهر کردناش بیشتر میشه ولی اینقدر باحال قهر میکنی روت و بر میگردونی و منتظری یکی بیاد بغلت کنه و ببوستت بعضی وقتا هم میزنی به سیم آخر و هرچی دستته پرت میکنی و میدویی میری یه گوشه و به هیچ سراطی هم مستقیم نمیشی جز اینکه بگم بیا بریم بخوابیم که اونم از ترس اینکه ببرم بخوابونمت خودت با پای خودت میای آشتی ولی بعضی وقتا هم ما میایم پیشت و بغلت میکنیم البته این قهر کردناتم از من یاد گرفتی آخه بعضی وقتا که میزنیم منم قهر میکنم و بصورت الکی گریه میکنم و تو هم میای اول نازم میکنی و بعدشم ماچم میکنی بعد منم آشتی میکنم و جفتی میخندیم حالا کل...
9 مهر 1393

اولین مسافرت رفتنت 93.6.23 تا 29

سلام دختر نانازم امروز اومدم تا از اولین مسافرت رفتنت به مشهد بگم اونم با خاله فرزانه و دایی میثم و مامان جون و من واینکه چقدر خوش گذشت جای بقیه اصلا خالی نبود خب بریم از روزه رفتن یعنی 23.شهریور بگیم که تو از شبش ساعت 2شروع به تب کردی و گریه که ساعت 4 صبح دیگه بردیمت بیمارستان و تا س 5.30که دکتر معاینت کرد و برات دارو نوشت و داروهات گرفتیم اومدیم خونه و تو کمی دارو خوردی خوابیدی و تا س 8صبح که بیدارت کردم که لباس تنت کنم که داشتن میومدن دنبالمون و بالاخره سر ساعت یربع 9 مامان جون اینا اومدم و سفر ماشروع شد اونم چه شروع شدنی تو همش حالت بهم میخورد و خواب بودی تا یاسوج دیگه لباس نداشتی تنت کنم همه لباسات کثیف شده بود مینداختیم بیرون حتی یه ب...
9 مهر 1393

21ماهگیت مبارک نانازم93.6.9

یه سلام درست و حسابی به جوجه دخمل نازم که یه دوماهی میشه ننوشتم اونم به دلایل مشکلات زیادی که اولیش خرابی تلفن خونس و قعطی نت و دومی هم خرابی کامپیوتر ومشکلات روزمره که تمومی نداره وحالا بریم سر اصل مطلب اولی این که 22ماهگیت و خانوم شدنت و فضول شدنت و غیر قابل کنترل شدنت مبارک ان شالله 122ساله شی با این حرف زدنات که البته کلمه گفتنات که به هاپو(سگ)میگی باب باب وتاب تاب عباسی و میگی تاب تاب و ماچه کفه دستی خوب بلدی به هرکی میرسی سریع سلام میکنی با دست و بعدشم براش ماچ میفرستی و ترسوندن یاد گرفتی که یه قیافه خوشجلیم میگیری که نگو و سر همین ترسوندنتم اینقدر به خودت فشار میاری که تمام رگهای گردنت میزنه بیرون و قرمز میشی و آخرشم یا ب...
9 مهر 1393

20 ماهگیت مبارک93.5.9و خراشیدگی روی سرت

عشقه مامان 21 ماهه شد ولی اونم چه 21 ماهه شدنی دلم خون شد بخدا از صبح خیلی خوشحال بودم حتی به هادیم گفتم که امروز سارینا 21 ماهش میشه و کلی از این حرفا ولی عصرش نگوو نمیدونم سرت به کجا خورده بود که فقط صدای گریت اومد و صورتت پرخون شده بود و سریع با خاله فریده و بابایی بردیمت بیمارستان وای منو بگی نگاه سرت میکردم داغ دلم تازه میشد که تو از گریه های من تعجب کرده بودی و هیچی نمیگفتی من جای تو گریه میکردم خلاصه رفتیم بیمارستان سرت بهشون نشون دادیم و گفتن شکر خدا چیزیت نیست و نیازی به بخیه نداری ولی حاله من خدایی خیلی بد بود ترسیده بودم ترس از جاش موندن روی سرت و همه چی دیگه و خلاصه یکم بتادین و گاز گذاشتن روی سرت و گفتن تا دوروزم آب به سرت...
30 مرداد 1393

همه جوره از 20 ماهگیت.93.5.30

یه سلام به دختر قشنگم بازم اومدم تا برات بنویسم کمی دیر ولی چندتا مشکل پیش اومده بودو زودتر از اینا نمیشد که بیام اولیش که شارژ نت نداشتیم بعدشم که کامی خراب شد بعدشم که جنابعالی سرتون یه کوچولو خراش برداشت خلاصه عذر خواهی بابت تاخیر ولی عوضش الان اومدم با کلی عکس از دوران 20 ماهگیت         رژلبشوووووو     93.5.27         اینجا ماهی شدی     اینجا هم پیر زن شدی       ...
30 مرداد 1393

9.4.93 و 19ماهگی جوجم مبارک

19 ماهگیت مبارک نانازم ان شالله هزار ساله بشی حرفاییم که تا به الانت میزنی دده =بده.بیا و بیا اینجا.توکجایی.هو=وقتی چیزترسناک میبینی.جیش=وقتی پیپی یا جیش کرده باشی میگی             ...
13 تير 1393